ایده: یادگیری از کدهای امنیتی

… خوب می رم سر اصل مطلب!

نمی خوام توضیح بدم که Captcha واسه چیه و چه کاربردی داره، ولی به نظرم می شه ازش استفاده مفید تری کرد.در حقیقت ما طراحای وب برای اینکه جلوی روبات هارو بگیریم و بتونیم انسان رو از برنامه تشخیص بدیم ، داریم زمان کاربر ها رو هدر می دیم.بعضی وقت ها اونقدر Captcha ها سخت می شند که چندین بار وقت کاربر رو هدر میدیم! حالا بعضی جاها اومدند و استفاده مفید تری از Captcha کردند، مثلا به جای یک مقدار رندوم تبلیغات رو به نحوی نشون می دند ، یا دارن OCR می کنند مثل recaptcha! بعضی هام شعور ریاضی کاربر رو می سنجند با جمع دوتا عدد زیر ۱۰ ( راستش هیچ وقت متوجه نشدم خاصیت این مدل کدهای امنیتی چیه و چرا ازش استفاده می کنند؟:-/ با چه منطقی برای یه برنامه سخت می شه فهمیدن معنی جمله و حساب کردندش؟)

captcha-ad

 

تبلیغات در کدهای Captcha

 
من با تمام روش های بالا مشکل دارم، مثلا نشون دادن تبلیغات که به نحوی تبلیغ رو داره می کنه تو چشم کاربر به زور و اصلا در تبلیغات هوشمند نیست! در روش هایی مثله recaptcha با اینکه داره استفاده علمی میشه از کاربر، ولی بازهم سودی برای کاربر نداره. ( شاید http://blog.recaptcha.net/2008/12/funny-recaptchas.html برای شما جالب باشه )
برای همین روی مفید شدن Captcha ها فکر می کردم و  به این نتیجه رسیدم که در طول این مدت به کاربر یک چیز جدید یاد بدیم، مثلا یکسری از جملات ماندگار یا وقایع تاریخی رو!

مثلا:

جمله داخل کوتیشن را وارد نمایید

——————————————————————
“محمد علی فروغی” متولد شهر اصفهان است.             |
——————————————————————

به نظرم برای پیاده سازی این نوع Captcha حتما یک سرویس دهنده باید وجود داشته باشه، مثل recaptcha ، دلیلشم بسیار منطقیه ، چون نیاز به یک بانک دانش داره که باید بروز بشه و اصلا برای یک پروژه نمی صرفه زمان بیش از اندازه ای رو برای توسعه همچین چیزی مصرف کنه بعلاوه اینکه باید یک table هم به database خودش اضافه کنه!

نظرتون در مورد کلیت کار چیه؟

————————–

پ.ن: جدیدا از نوشته های سروش صحت خیلی خوشم اومده، آخریش رو می گذارم اینجا!

تشنه

زن جوانی با دختربچه چهار، پنج ساله‌اش عقب تاکسی نشسته بودند. دختربچه یک بسته پفک در دست داشت و همان طور که تند تند پفک‌ها را می‌خورد مدام به مادرش می‌گفت: «تشنمه.»

زن جوان کلافه گفت: «تو که تشنته اقلا این وامونده رو نخور که تشنه‌تر نشی.»

مرد میانسالی که جلوی تاکسی نشسته بود به من که حواسم شش‌دونگ به دختربچه و مادرش بود، گفت: «جناب، بسه دیگه.»

پیرمرد به راننده گفت: «با منی؟»

مرد گفت: «نخیر، با این آقام که هر هفته سوار تاکسی میشه که سوژه پیدا کنه.»

گفتم: «من؟»

مرد گفت: «بله، پس کی؟… برادر من بسه دیگه چقدر می‌خوای تو این تاکسی بشینی؟ بسه… تمومش کن… از تاکسی پیاده شو، برو بیرون، برو یه ذره راه برو، یه ذره نفس بکش، زندگی اون بیرونه…». حال و حوصله این حرفارو نداشتم برای اینکه بحث کوتاه شود گفتم: «چشم… حق با شماست.»

به راننده گفتم: «ببخشید من همین جا پیاده می‌شم.»

راننده کنار خیابان ایستاد. دستگیره را گرفتم که در را باز کنم اما در باز نمی‌شد. هرچه فشار دادم در باز نشد، راننده به مردی که جلو نشسته بود، گفت: «این در گاهی گیر می‌کنه… میشه شما یه زحمتی بکشین از بیرون در رو برای ایشون باز کنین.» مرد غرولندکنان خواست پیاده شود ولی درِ جلوی تاکسی هم باز نشد.

راننده که تعجب کرده بود گفت: «الان درستش می‌کنم…» اما درِ سمت راننده هم باز نشد و او نتوانست پیاده شود که چیزی را درست کند. زن جوان که کمی ترسیده بود با نگرانی درِ سمت خودش را امتحان کرد. آن در هم باز نمی‌شد. خواستیم شیشه‌ها را پایین بکشیم، شیشه‌ها هم پایین نمی‌آمد…

ماموران آتش‌نشانی که رسیدند از بالای شیشه جلو که سرش پایین بود گفتند: «چشماتونو ببندین تا شیشه‌ها را بشکنیم.» چشم‌هایمان را بستیم اما شیشه‌ها شکسته نمی‌شد. عده زیادی با سنگ و چوب و آهن به جان شیشه‌های ماشین افتادند ولی شیشه‌ها نمی‌شکست.

خواستم چشمم را باز کنم تا ببینم چه خبر است ولی چشمم هم دیگر باز نمی‌شد، چشم هیچ کدام‌مان باز نمی‌شد، فقط از بیرون همهمه مردم را می‌شنیدیم و صدای دختربچه که مدام داد می‌زد: «تشنمه…. من تشنمه.»