پولدار شدن تصاعدی؟

چند روز پیش به ذهنم رسید که می تونم ۱,۰۰۰,۰۰۰ تومن رو در مدت یک ماه به ۱,۱۰۰,۰۰۰ تومن تبدیل کنم؟به نظرم نباید کار سختی باشه، به هر روشی می شه یک میلیون تومن سرمایه رو در یک ماه ۱۰٪ بهش اضافه کرد. ولی میشه این روند رو ادامه داد؟ یعنی من هر ماه ۱۰ درصد به پولم اضافه کنم.

شروع :‌۱ میلیون تومن
ماه اول : ۱ میلیون و صد هزار تومن
ماه دوم :‌۱ میلیون و دویست و ده هزار تومن و ….؟

 

chartgo

 بعد از ده سال پول شما تبدیل میشه به ۹۲ میلیارد تومن! البته منطقی نیست :ی

سرانجام سکه ی من

چند وقت پیش موقعی که می خواستم سوار تاکسی بشم، یه سکه از جیبم افتاد رو زمین، ولی این دفعه خم نشدم تا پولم رو بردارم، سوار تاکسی شدم و جایی نیشستم ( تاکسیش ون بود) که سکه ای که از جیبم افتاده بود رو ببینم.ببینم در نهایت چه بلایی سرش میاد. میره توی صندوق صدقات؟یکی با پا می کوبه بهش و می ره توی یه سوراخی که معلوم نمی شه آخرش چی بشه؟ یه بچه مدرسه ای برش می داره یا هزار تا احتمال دیگه ای که وجود داره.

توی تاکسی نیشستم و منتظر بودم ببینم چه بلایی سرش میاد، آدم ها چه عکس العملی نشون می دن. خیلی از آدم ها اونقدر سریع رد می شدن که اصلا نمی دیدنش، خیلی ها می دیدنش ولی مثل اینکه اصلا ندیدش و رد می شدن، خیلی ها از قیافشون معلوم بود به شک می افتادند که برش دارند یا نه.اصلا یه سکه ۵۰ – ۱۰۰ تومنی ارزشش رو داره که به خاطرش خم بشن و چند ثانیه از وقتشون رو از دست بدن؟شاید خیلی ها خجالت می کشیدن که برش دارن، خیلی ها دوست دارن برش دارن و بندازن تو صندوق صندقات،ولی از شانس سکه من هیچ صندوقی اونجا نبود،پس باید می ذاشتنش تو جیبشون، حالا چی؟مردمی که توی اون خیابون شلوغ می دیدنش چه فکری در موردش می کردن؟

عجب آدم بدی،نه اصلا گور بابای مردم، هر چی می خوان فکر کنن،مگه اونا کیند؟چی دارند؟

ولی در نهایت، بعد از اینکه کلی آدم رد شدند ، یه راننده تاکسی که محل کارش اونجا بود، با رفیقش داشت اونجا خوش و بش می کرد، یه کم وایساد ، سکه رو نگاه کرد ، یه کم منو نیگاه کرد که زل زدم به سکه، بعدش تصمیمش رو گرفت،خم شد و سکه رو بر داشت. بعدشم و انداختش تو جیبش و رفت. . .

ولی چرا از میون اون همه آدم، اون همچین کاری کرد؟ توی محل کارش؟ میون دوستاش … واقعا چرا؟

اونجا یه حس اطمینانی داره که کسی بهش چیزی نمی گه؟حس قدرت داره؟آدم شناخته شده ایه؟

دلم می خواهد این کارو تو محل کار یا دوستی یه سری دیگه هم انجام بدم … اگه اونجا هم همچین نتیجه ای رو ببینم، شاید بتونم این نتیجه رو بگیرم که آدم ها وقتی با خیال راحت خودشون رو صاحب چیزی می کنند که مال اونا نیست، که توی موضع قدرت باشند … که خیالشون راحت باشه … یه مطمئن باشن کسی بهشون چیزی نمی گه …

دلم می خواهد یه بار یه نامه عاشقانه بنویسم ، بذارمش توی یه پاکت،روی پاکت یه گل رز قرمز بچسبونم ، بعدشم توی یه ایستگاه مترو بندازمش روی زمین، بشینم روی صندلی های ایستگاه مترو و ببینم چی می شه … دلم می خواد برم خلوت ترین ایستگاه مترو و هزار ساعت بشینم با خودم فکر کنم و بعضی وقتها یه چیزی بنویسم، کتابی رو ورق بزنم و مهمترین تصمیم زندگیم رو توی شلوغ ترین ایستگاه مترو بگیرم.